تبليغاتX
يادداشت های يک کچل - بالاخره متولد شدم!!

يادداشت های يک کچل

بالاخره متولد شدم!!


بالاخره اختصاصی ترین روز زندگیم رسید! خیلی دوست داشتم (و دارم) که این روز رو در کنار تو می بودم!

به قول خودت بی هیچ کلامی، تقدیم به تو!!!


برای روز میلاد تن من،
نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی،
برایم جام سرمستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو،
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلهای سرخ و آبی،
برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزش های ایثار محبت،
به پایم اشک خوشحالی بباری

بذار از داغی دستهای تنها،
بگیره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببینی آتش و خاکستر من

تو ای تنها نیاز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت،
اگه خواستی بیایی دیدن من

که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 13:24  توسط کچل خیکی  |