تبليغاتX
يادداشت های يک کچل

يادداشت های يک کچل

امیر برازنده

من دو سال با امیر هم مدرسه ای بودم، دو سال آخر دبیرستان! هر دو به دبیرستان شهید دانش می¬رفتیم؛ باید اشاره کنم که من و امیر در سال آخر با هم دوست بودیم، نه خیلی صمیمی ولی با هم دوست بودیم!! امروز قرار بود از ساعت 5 تا 7 در محدوده میدان تجریش تا میدان راه¬آهن (خیابان ولیعصر) حامیان میرحسین زنجیره انسانی تشکیل بدهند و به نوعی حمایت خودشون رو اعلام کنند. منم که از قضا امروز ساعت 6:30 وقت دکتر داشتم و حتما باید میرفتم ساعت 5:30 به سمت میدان تجریش حرکت کردم و بدون هیچ اغراقی شاهد یک موج سبز شدم. همه بودند؛ پیر و جوون، دختر و پسر، زن و مرد! همه در کنار هم و یکصدا برای میرحسین فریاد می زدند. البته بودند عزیزانی که عکس احمدی نژاد رو به دست گرفته بودند و در این مراسم شرکت می کردند ولی هیچ کس کاری به کار این شهروندن ایرانی نداشت! هر کس آزادانه به تشویق کاندیدای خودش می پرداخت. با خروج از مطب دکتر و همراه با شیدا!!! رفتیم برای حمایت از موسوی ( شیدا نفوذی بود!:D) از ساعت 7 تا 9 داشتیم راه می رفتیم و به حمایت از میر ادامه می دادیم و همچنان بدون هیچ مشکلی در کنار طرفداران سایر نامزدها توی خیابون حرکت می کردیم که با حضور گرم ماموران ضد شورش استقبال گرمی از شهروندان تهرانی به عمل اومد! مشاهده دختری 16-17 ساله که با برخورد باتوم به پاهاش قادر به راه رفتن نبود و حرکت وحشیانه آدمهایی که به واسطه داشتن ابزار وحشت احساس قدرت می کردند؛ خیلی جالب بود. وقتی که مردم بدون هیچ هیاهویی فقط به فکر حمایت خودشون هستند و از به اصطلاح تماشاگر نماها خبری نیست، نیروی انتظامی تحمل نمی کنه و خودش برای بیکار نبودن ماموران ضد شورش دست به کار می شه!! از اونجایی که اصول رعایت مصرف انرژی یکی از اساسی ترین اصول زندگی منه (مودبانه گشادی!) عکس میرحسین رو به پیراهنم چسبوندم و با دو دست آزاد حرکت می کردم. مشخصه است که بیش از 1000 آدمی که دور میدان تجریش ایستادند رو نمی شه توی پیاده رو جا کرد! اون هم پیاده روهای دور میدان که با نرده های 1 متری از خیابون جدا شده اند و امکان تردد ندارند. داشتم به سمت خونه میومدم که یک دست مامور اومدن جلو و با هل دادن فرمان حرکت از پیاده رو را صادر نمودند! حالا هر چی بگی بابا اینجا نرده است انگار که به زبان مریخی صحبت می کنی و تا با یکی حرف می زنی یکی دیگه از پشت سر هل می داد. منم شاکی که آقا هل نده که مثل اینکه امام زاده می مونم و گرفتن حاجت این عده فقط با اعمال زور و هل دادن محقق می شه، یکی دیگه هل می داد! به لطف رعایت اصول گشادی و آزاد بودن هر دو دست، به پاسخ گویی هل- هلی پرداختم ولی غافل از اینکه اونا دسته ای هل می دادن؛ که سر دسته اونا اومد جلو و زورش و به صداش آورد که بهت می گم برو تو پیاده رو! منم کله خر! گفتم نمی رم! یارو تا اومد هل بده بهش گفتم " تو انسانی و منم انسانم! می تونی مودبانه حرف بزنی! اگه تو هل بدی منم هل میدم!!" از گوشه و کنار صدای بیخیال آقای مردم می اومد ولی مثل همیشه گوشم بدهکار نبود! یارو که خیلی به خودش مطمئن بود یه کتی وایساد و گفت اگه جرات داری بیا من و هل بده!! من هم عصبانی تا خواستم به سمتش حرکت کنم، دیدم ای دل غافل چرا دارم عقب عقب به سمت بالا میرم!! نگو پشت سر من یک آقایی بود هم هیکل امیر برازنده (اگه اشتباه نکنم 1.90 قدش بود و 100 وزنش!) و وقتی دیده بود که دارم با یارو کل کل می کنم من رو گرفت و از زمین بلند کرد که به جلو نرم!!! در اوج عصبانیت از این کار خنده ام گرفت و عصبانیتم خوابید و به راه خودم ادامه دادم! امروز یاد امیر افتادم! یاد دعوای بین شهاب و ابراهیمی که امیر شهاب رو همینجوری از زمین بلند کرد! یاد آروم کردن شهاب و خنده ما! خنده از عصبانیت شهاب و ...... امروز فهمیدم که مردم بدون هیچ مشکلی با عقاید متفاوت کنار می آیند و در کنار هم زندگی می کنند ولی این همکاری و احترام متقابل برای خیلی ها آرامش و آسایش به دنبال نداره!!! پ.ن: من بیشتر از 2 ساعت نمی تونم پیوسته راه برم، نمی دونم معاینه دکتر چی بود که از 5:30 تا 10 پیاده می رفتم! (ترافیک بود تا خونه پیاده اومدم!!) پ.ن: بالاخره می خوام رای بدم! فقط بخاطر زهرا رهنورد!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 1:38  توسط کچل خیکی  |