سکانس اول
مکان صندلی عقب تاکسی، خیابان شریعتی جنوب به شمال، بعد از میرداماد
بازیگران از چپ به راست: یک خانم جا افتاده چادری، مردی میانسال، من
صدا............رفت! دوربین...........رفت! حرکت!!
]صدای کراکت[
مرد در حالیکه به روی من خراب شده است، از جیبش کارتی را خارج نموده و به ظاهر آن را مطالعه کرده و از زن می پرسد: " ببخشید آزمایشگاه کاوه کجاست؟"
زن: "شما باید سر دولت پیاده بشین و وارد خیابان دولت بشید، اولین چراغ قرمز، تقاطع کاوه است، مشخصه!!" و روی خود را بر می گرداند.
مرد مجددا رو به سمت زن نموده و در عین حال من را فشرده تر می سازد و با ارائه همان کارت پشت نویسی شده، می گوید: "این آدرس روسری سرای استایرا در میرداماد است که تازه باز شده و ....."
زن به سمت خیابان می نگرد و می گوید: " ممنونم، من روسری دارم"
مرد: "این روسری های زیبایی دارد، برای یکی از دوستانم است و ....."
زن رو به راننده کرده و می گوید: "آقا متشکر، من پیاده می شوم"
مرد کیفش را خارج کرده و می گوید: "بگذارید که من حساب کنم...."
زن: "ممنون، شما سر دولت پیاده شوید و مجدد سوار تاکسی شوید" و از ماشین پیاده می شود.
مرد بالاخره از روی من کنار رفته و مرا که برای اندکی آرامش به شیشه ماشین چسبیده ام، رها می نماید.
تاکسی به سر دولت می رسد، من کرایه ام را می دهم و پیاده می شوم.
مرد مجدد سوار شده و تاکسی از خیابان دولت می گذرد!!!!
سکانس دوم:
مکان: میدان ونک، ماشین ون که منتظر مسافر است و فقط دو جای خالی دارد
بازیگران: مسافران ون ردیف آخر را اشغال نموده، در ردیف دوم 2 خانم نشسته اند که با هم هیچ ارتباطی ندارند یکی مسن و دیگری جوان، ردیف اول نیز.
صدا............رفت! دوربین...........رفت! حرکت!!
]صدای کراکت[
من سوار ون می شوم و صندلی جمع شده ردیف دوم را می خوابانم، صدای زیادی می دهد!
دختر رو به من می کند و می گوید(با لحنی آرام): "واااااای چه صدایی داد!!!!"
من می نشینم و می گویم(لحن بی حوصله): "اگه به شما خوردم پوزش می خواهم"
دختر: "نههههه! این حرفا چیه؟ صدای خیلی بدی بود!"
و من رویم را به خیابان می کنم و گردش
عابران را می نگرم!!!
پایان!
پ.ن: این جریان رو به سام گفتم، گفت: خاک بر سرت!!!!
توپ تانک فشفشه.......................علیزاده......
شیر سماور............اگزوز خاور................تانک و شناور ..................تو .... علیزاده
مرتیکه پرسپولیسی! اومد گند زد به بازی!!!
اعصابم داغوووووووووووووووووووووووووونه!!!
خسته ام! خسترن!!!
Did I disappoint you or let you down?
Should I be feeling guilty or let the judges frown?
'Cause I saw the end before we'd begun
Yes I saw you were blinded and I knew I had won
So I took what's mine by eternal right
Took your soul out into the night
It may be over but it won't stop there
I am here for you if you'd only care
You touched my heart you touched my soul
You changed my life and all my goals
And love is blind and that I knew when
My heart was blinded by you
I've kissed your lips and held your head
Shared your dreams and shared your bed
I know you well, I know your smell
I've been addicted to you
Goodbye my lover
Goodbye my friend
You have been the one
You have been the one for me
Goodbye my lover
Goodbye my friend
You have been the one
You have been the one for me
I am a dreamer and when I wake
You can't break my spirit - it's my dreams you take
And as you move on, remember me
Remember us and all we used to be
I've seen you cry, I've seen you smile
I've watched you sleeping for a while
I'd be the father of your child
I'd spend a lifetime with you
I know your fears and you know mine
We've had our doubts but now we're fine
And I love you, I swear that's true
I cannot live without you
Goodbye my lover
Goodbye my friend
You have been the one
You have been the one for me
Goodbye my lover
Goodbye my friend
You have been the one
You have been the one for me
And I still hold your hand in mine
In mine when I'm asleep
And I will bear my soul in time
When I'm kneeling at your feet
Goodbye my lover
Goodbye my friend
You have been the one
You have been the one for me
Goodbye my lover
Goodbye my friend
You have been the one
You have been the one for me
I'm so hollow, baby
I'm so hollow
I'm so, I'm so, I'm so hollow
I'm so hollow, baby
I'm so hollow
I'm so, I'm so, I'm so hollow.
نمی تونم به جز جمله بالا چیزه دیگه ای بگم!!!
این تلوزیون لعنتی رو معلوم نیست کدوم الاغی اداره میکنه و اجازه تولید برنامه بهش میده؟؟
اون وقتی که سردار رادان اومد گفت پسری که دختری چکمه پوش می بینه تحریک میشه، پس باید با اون دختر برخورد کنیم!!! کسی خبر دار نشد که همین تلوزیون برنامه می سازه برای مثلا امام حسین و عاشورا و مثلا کار فرهنگی انجام می ده، تن بازیگر زنش لباسی می کنه که جلوی سینه اش پر از جواهره و دقیقا فرم بدنش رو مشخص می کنه و به همین هم راضی نمی شه و سواری و یورتمه رفتن این زن رو به نمایش می ذاره تا بینندگان محترم در ایام پر سوز عاشورای حسینی با دیدن بالا و پائین رفتن ..... بیشتر به عمق فلسفه عاشورا و .... پی ببرند!
الان هم که ماشاالله از صدا و سیمای غزه جدا نشده، انقلاب از طاق افتاد و پرده دری و هتک حرمت آدمها شروع شد!!!
بابا به خدا توی دین اسلام اومده که خدا به اون عظمتش ستار العیوبه!!! یعنی پوشاننده گناهان!! حالا شماها اومدین و تاریخ و ورق میزنین و بزرگای این خاک و بوم و مسخره می کنین؟؟؟ کدوم آدمیه که گذشته کاملا پاکی داشته باشه؟؟ چرا با آبروی استاد نفیسی که برای ادبیات این مملکت این همه زحمت کشیده بازی می کنین؟؟؟ چه لزومی داشت که نشون بدین که استاد از اون دختر خوشش اومده؟؟؟
بابا شماها که دیگه از امام خمینی که انقلابی تر نیستین!!! ایشون در مورد کسروی گفته که "کسروی تاریخ نگار خوب و بی طرفی بود!!"
فقط می شه گفت: fuck you
خوشحالم
خیلی زیاد
خیلی بیشتر از اینکه فکرش رو بکنی!
امروز برای سومین بار رفتم تئاتر!
بالاخره!!!
با دوتا از دوستاااااااااااااااااااااااای گلم، اومدم اجرای تو!!!!
اجرای تو که .......
کلی ذوق مرگم!
بعد از دیدنت!
بعد از اجرات!
نمی دونم چی بگم!
توی تاکسی که بودم و داشتم میومدم خونه 9887777777777777777 تا پست نوشتم تو ذهنم که هیچ کدومش یادم نمی آد!
فقط می تونم بگم که خیلی خوشحالم
از اینکه بالاخره به آرزوم رسیدم
و اجرای تو رو دیدم
عالییییییییییییییییییییییی بودی!
راستی دیدم که گه گداری جیب بری هم می کردی!!!
بسیاررررررررررررررررررررررررررررر خوشحالم!!!
پ.ن: حالا امشب از خوشحالی خوابم نمی بره!!!
پ.ن: بدترین صحنه، وقتی بود که در اجرای فیگارو، پادشاه صاف اومد جلوی من نشست و نذاشت تورو ببینم!!!
پ.ن: این دفعه هم ردیف اول بود! درست جلوی جایی که تو روی صحنه اومدی و جایی که تو ............
پ.ن: برگشتنی راننده تاکسی یه آهنگ گذاشته بود و هی می گفت: "آی جیگیلی جیگیلی جیگیلی...."
کاشکی می دونستم باید چیکار کنم؟؟؟
رویایم گفت تو آسمانی، ولی ...
اکنون بنگر گهگاه آسمان را نیمه شب ها
شاید ابرها هدیه آورند برایت احساس آسمانی بودن را
بی هیچ کلامی
برای تو
امیر این متن رو mail کرده بود، خنده ام گرفت و به فکر فرو رفتم!!!
یک روز پسری دوازده ساله که لاک پشت مرد ه ای را که ماشین از رویش رفته بود را با نخ می کشید وارد یکی از خانه های “فساد” اطراف آمستردام شد و گفت:
- من می خواهم با یکی از خانم ها سکس داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اینجا نمی روم
گرداننده آنجا که همه “مامان” به او می گفتند و کاری با اخلاقیات و اینجور حرفها نداشت اندکی فکر کرد و گفت:
- باشه یکی از دخترها رو انتخاب کن
پسر پرسید: هیچکدامشان بیماری مسری که ندارند؟
“مامان” گفت: نه ندارند
پسر که خیلی زبل بود گفت:
- تحقیق کردم و شنیدم همه آنهایی که با لیزا میخوابند بعدش باید یک آمپول بزنند. من هم لیزا را میخواهم
اصرار پسرک و پول توی دستش باعث شد که “مامان” راضی بشه. در حالی که لاک پشت مرده را می کشید وارد اتاق لیزا شد . ده دقیقه بعد آمد بیرون و پول را به “مامان” داد و می خواست بیرون برود که “مامان” پرسید:
- چرا تو درست کسی را که بیماری مسری آمیزشی دارد را انتخاب کردی؟
پسرک با بی میلی جواب داد:
- امروز عصر پدر و مادرم میروند رستوران و یک خانمی که کارش نگهداری بچه هاست و بهش کلفت میگیم میاد خونه ما تا من تنها نباشم.. این خانم امشب هم مثل همیشه حتما با من خواهد خوابید و کارهای بد با من خواهد کرد. در نتیجه این بیماری آمیزشی به او هم سرایت خواهد کرد
بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشینش کلفت را به خونه اش میرسونه و طبق معمول تو راه ترتیب اونو خواهد داد و بیماری به پدرم سرایت خواهد کرد
وقتی برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم اختلاط خواهند کرد و در نتیجه مادرم هم مبتلا خواهد شد. فردایش که پستچی میاد طبق معمول مادرم و پستچیه قاطی همدیگر خواهند شد
روزهای زندگی دو دسته اند؛ روزهای خوب و روزهای بد. بعضی وقتها روزهای خوب به ظاهر بدند و برعکس!! مهم اینه که چطوری به قضیه نگاه کنی؟؟
هفته پیش هفته خیلی خیلی خوبی بود! هر چند که توی هر روزش اتفاقی تو زندگیم افتاد که کل روزم رو داغون کرد، ولی دیروز فهمیدم که خیلی هفته خوبی بوده!!!
شنبه، -همونطوری که گفتم- استادی که 90% مطمئن بودم دیگه قطعی شده، روز آخر گفت که یکی دیگه رو گرفته!
1 شنبه با یکی از دوستان که به تازگی غیبش زده چت میکردم که کجایی؟ که در جواب فرمود: " امروز 1 شنبه است! holiday!!!
1 شنبه، بهم زنگ زد که کجایی و می خوام ببینمت. وقتی رفتم و رسیدیم به هم خیلی قشنگ گفت من کار دارم الان ازم خواستن برم، الانم بهشون می زنم که باشه میام و من خیلی قشنگ .......
2 شنبه به یکی از به اصطلاح دوستام زنگ زدم و باهاش صحبت کردم. بهم گفت که علی اگه می خوای با من دعوا کنی من حوصله ندارم، شماها خوشیاتون با همه، ناراحتیتاتون برای من!!! اگه می خوای درددل کنی من هستم و اینا. منم متاسفانه به حرفش اعتماد کردم و باهاش صحبت کردم!! اعتراض کرد که تو با فاطمه 1000 دفعه قرار گذاشتی و پیچوندت ولی بازم باهاش دوستی و باهاش قرار میذاری، ولی من؟؟ اصلا پیدات نیست و .... که بهش گفتم بیا ببینیم همو که وفتی فهمید ماشینی دیگه در کار نیست! پیجوند!!!
3 شنبه، نگم بهتره!!!
4شنبه و 5 شنبه هم که بیخودی گذشت!
جمعه دیدگاه زندگیم رو عوض کرد!!
حالا دیروز فهمیدم!
دیروز فهمیدم که همه چیز خیلی وقت پیش تموم شده بوده!
دیروز فهمیدم که من آخرین نفر بودم که از اتفاقات در کنارم با خبر شدم!
دیروز فهمیدم که حیف 4 سال دوستی بین من و تو!
دیروز فهمیدم که شکی که داشتم درست بوده!!!
دیروز فهمیدم که همه حرفات، اشکات، ادعاهات دروغ بوده!!
دیروز فهمیدم که بهونه هایی که خودشون، خودشون رو نقض میکنن چه خوب دلایل منطقی جلوه میدن و تو رو به پذیرفتن اونها ترغیب می کنن!
...................................
پ.ن: همه حرفایی که دیروز بهم گفتی که اینهمه آدم مهم نگران من بودن و تو ......، فدای لبخند خداحافظیت!
پ.ن: دیروز که رفتی، ضبط رو که روشنیدم خوند: "شاید یه حسود چشممون زده،،،،،، بگو کی مارو تنهایی دیده؟؟"
پ.ن: سام میگه .................
پ.ن: ......................
تو هم یه روز بزرگ می شی میری تا شهر رویا ها
به یاد خونه می افتی چشمات میشه مثل دریا
به یاد امشب و هر شب که من بی خواب و آواره
نشستم تا سحر بیدار به پای تو و گهواره
لالایی لالایی لالایی لالایی
لالایی لالایی لالایی لالایی
پ.ن: خدا بگم چیکارت نکنه نسترن که این آهنگ رو برام فرستادی!!! از دیشب تا الان همهش رو repeat است!!!
چهارشنبه 9/11/87 ساعت 19:30
مکان: تئاتر شهر تهران
آمادئوس!!!
از 1 شنبه رفتم که بلییطش رو بگیرم
ولی تو کاری کردی که منصرف شم!
دیدی که آخرش کارتو ندیدم!
مهم نیست!
این است سرنوشت!
الان به همه چیز شک دارم!
به خودم!
به تو!
به این همه سال دوستی!!!
به ......
پ.ن: یاد دوتا شعر افتادم که تو خرداد اینجا نوشتمشون!!
I'm calling you
و
کی آمد؟؟؟؟
please read this text in order!!!
On Mon, Dec 1, 2008 at 9:23 AM, I wrote an application letter to a professor of high ranked university in Canada:
Dear Professor ......,
Greeting from Tehran,
This is Ali Negahi Shirazi, an MSc graduate from Amirkabir University of Technology (Tehran Polytechnic) in the field of biomedical engineering-biomaterials.
My studies during B.Sc and M.Sc have been dedicated to the novel drug delivery systems.
Following an introducing by your great website, I found you have an active research group in the field of "Biomaterials", "Tissue engineering" and "Novel drug delivery systems" which are extremely closed to my experiences and expertise. I would like to start my PhD afterwards under your kind supervision.
I very much hope that you have a suitable position to accept me on the related fields.
For better communication I'm seriously demanding to visit my website:
http://sites.google.com/site/alinegahi/
Thanking you and I'm looking forward to hearing from you,
Sincerely yours,
Ali Negahi Shirazi,
B. Sc., M. Sc.,
Dept. of Biomedical Engineering,
Amirkabir University of Technology,
Tehran, Iran.
E-mail: alinegahi@aut.ac.ir
Direct phone: +989122586898
after that on Wen, 7 Jan, he replied that:
Dear Ali:
Thank you for your e-mail. I am currently looking
for graduate students (masters and Ph.D.) and I am interested in your
application.
At this point, I just have a couple of questions:
1. Why are you interested in doing graduate studies?
2. And why in my lab, in Canada?
3. Did you make your website yourself?
4.
Could you send me a paper you have written in English? I see that you
are working on some papers - so even a submitted, or smaller abstract
from your recent work is okay.
5. What are you currently doing?
With best wishes,
......
On Tue, 13 Jan, I answered every question in at least a paragraph and he the day after replied:
Dear Ali:
Thank you for your answers. I will now contact your
references, and will then contact you again, probably at the end of
next week.
With best wishes,
....
and a great PACHE KHARI!! On Wed, Jan 14,
Dear Professor ......,
Thanks for your kind consideration, I am looking forward to hearing from you.
Sincerely yours,
Ali
BUT NOW!!!
today is a promised day!!!
finally he answered to me and washed my hands with a pure water!! (Abe pAki o rikht roo dastam!!)
Dear Ali:
You have a very strong background, but I have decided
to offer the graduate student position to another applicant with a
different skill set. I am sorry to not have better news for you.
But
I am sure that you will receive other offers appropriate to your
background. I wish you all the best in your future endeavours!
Best regards,