تبليغاتX
يادداشت های يک کچل

يادداشت های يک کچل

دوست قدیمی!!!

 

با یکی از دوستای قدیمی صحبت می کردم که این شعر رو بهم پیشنهاد داد!

راستی برای شادی روح خسرو شکیبایی ( از محبوب ترین بازیگران) یه دعایی بکن!

پيرمردي، مفلس و برگشته بخت
روزگاري داشت ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بيمار بود
هم بلاي فقر و هم تيمار بود

اين، دوا ميخواستي، آن يک پزشک
اين، غذايش آه بودي، آن سرشک

اين، عسل ميخواست، آن يک شوربا
اين، لحافش پاره بود، آن يک قبا

روزها ميرفت بر بازار و کوي
نان طلب ميکرد و ميبرد آبروي

دست بر هر خودپرستي ميگشود
تا پشيزي بر پشيزي ميفزود

هر اميري را، روان ميشد ز پي
تا مگر پيراهني، بخشد به وي

شب، بسوي خانه مي آمد زبون
قالب از نيرو تهي، دل پر ز خون

روز، سائل بود و شب بيمار دار
روز از مردم، شب از خود شرمسار

صبحگاهي رفت و از اهل کرم
کس ندادش نه پشيز و نه درم

از دري ميرفت حيران بر دري
رهنورد، اما نه پائي، نه سري

ناشمرده، برزن و کوئي نماند
ديگرش پاي تکاپوئي نماند

درهمي در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوي آسيا هنگام شام
گندمش بخشيد دهقان يک دو جام

زد گره در دامن آن گندم، فقير
شد روان و گفت کاي حي قدير

گر تو پيش آري بفضل خويش دست
برگشائي هر گره کايام بست

چون کنم، يارب، در اين فصل شتا
من عليل و کودکانم ناشتا

ميخريد اين گندم ار يک جاي کس
هم عسل زان ميخريدم، هم عدس

آن عدس، در شوربا ميريختم
وان عسل، با آب مي آميختم

درد اگر باشد يکي، دارو يکي است
جان فداي آنکه درد او يکي است

بس گره بگشوده‌اي، از هر قبيل
اين گره را نيز بگشا، اي جليل

اين دعا ميکرد و مي‌پيمود راه
ناگه افتادش به پيش پا، نگاه

ديد گفتارش فساد انگيخته
وان گره بگشوده، گندم ريخته

بانگ بر زد، کاي خداي دادگر
چون تو دانائي، نميداند مگر؟

سالها نرد خدائي باختي
اين گره را زان گره نشناختي؟

اين چه کار است، اي خداي شهر و ده
فرقها بود اين گره را زان گره

چون نمي‌بيند، چو تو بيننده‌اي
کاين گره را برگشايد، بنده‌اي؟

تا که بر دست تو دادم کار را
ناشتا بگذاشتي بيمار را

هر چه در غربال ديدي، بيختي
هم عسل، هم شوربا را ريختي

من ترا کي گفتم، اي يار عزيز
کاين گره بگشاي و گندم را بريز

ابلهي کردم که گفتم، اي خداي
گر تواني اين گره را برگشاي

آن گره را چون نيارستي گشود
اين گره بگشودنت، ديگر چه بود

من خداوندي نديدم زين نمط
يک گره بگشودي و آنهم غلط

الغرض، برگشت مسکين دردناک
تا مگر برچيند آن گندم ز خاک

چون براي جستجو خم کرد سر
ديد افتاده يکي هميان زر

سجده کرد و گفت کاي رب ودود
من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلائي کز تو آيد، رحمتي است
هر که را فقري دهي، آن دولتي است

تو بسي زانديشه برتر بوده‌اي
هر چه فرمان است، خود فرموده‌اي

زان بتاريکي گذاري بنده را
تا ببيند آن رخ تابنده را

تيشه، زان بر هر رگ و بندم زنند
تا که با لطف تو، پيوندم زنند

گر کسي را از تو دردي شد نصيب
هم، سرانجامش تو گرديدي طبيب

هر که مسکين و پريشان تو بود
خود نميدانست و مهمان تو بود

رزق زان معني ندادندم خسان
تا ترا دانم پناه بيکسان

ناتواني زان دهي بر تندرست
تا بداند کآنچه دارد زان تست

زان به درها بردي اين درويش را
تا که بشناسد خداي خويش را

اندرين پستي، قضايم زان فکند
تا تو را جويم، تو را خوانم بلند

من به مردم داشتم روي نياز
گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسي ديدم خداوندان مال
تو کريمي، اي خداي ذوالجلال

بر در دونان، چو افتادم ز پاي
هم تو دستم را گرفتي، اي خداي

گندمم را ريختي، تا زر دهي
رشته‌ام بردي، که تاگوهر دهي

در تو، پروين، نيست فکر و عقل و هوش
ورنه ديگ حق نمي‌افتد ز جوش

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 22:4  توسط کچل خیکی  | 

تقدیم

 

تقدیم به بغضی که در گلو ماند

تقدیم به گلویی که بی­صدا خواند

تقدیم به صدایی که در سکوت فریاد کشید

تقدیم به فریادی که خاموش شد

تقدیم به خاموشی که در دل آویخته شد

تقدیم به دلی که بی­عشق افسرد

تقدیم به عشقی که فراموش شد

تقدیم به فراموشی­ای که در روزاروز زندگی زیست

تقدیم به زندگی­ای که در روزمرگی مرد

تقدیم به روزی که خواهد آمد

تقدیم به کسی که روزی خواهد آمد

تقدیم به عشق کسی که روزی خواهد آمد

تقدیم به صدای عاشقانه کسی که روزی خواهد آمد

تقدیم به آهنگ صدای عاشقانه کسی که روزی خواهد آمد

تقدیم به آهنگ فریاد عاشقانه کسی که روزی خواهد آمد

تقدیم به دل تنهای فریادزن شب­های افسرده­گی، که با بغضی خاموش در گلو روزی تازه را به نظاره نشسته است.

 

 

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم

 

      من هنوز سبز سبزم، ریشه دارم، یکی از پاپتی­هاتم

 

  خانم کوچک نواز بنده پرور،

 

            من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم

 

                 من هنوزم در به در طره اون زلف سیاتم

 

       منو کشتی . منو کشتی

 

                      کشته باشی خوش بحالم

 

                  من هنوزم که هنوزه یکی از کشته­هاتم

 

                        من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم..................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:39  توسط کچل خیکی  | 

حسن

 

و تو معنی دوباره ای به زندگی من دادی!

و تو عشق را برای من معنی کردی!

و تو کسی نیستی به جز حسن فرزند برومند من!!!

پ.ن. تا چشم ... درآد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:13  توسط کچل خیکی  | 

هیچ

 

هیچ خبری نیست!

هیچ کسی نیست!

هیچ کس حتی برای کشتن چراغ هم به در نمی کوبد!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 11:27  توسط کچل خیکی  | 

گفتم.....................

 

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌كنم 
گفتي: فاني قريب
     .:: من كه نزديكم (بقره/آیه 186) ::.



گفتم: تو هميشه نزديكي؛ من دورم... كاش مي‌شد بهت نزديك شم 
گفتي: و اذكر ربك في نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
  .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد كن (اعراف/آیه205 ) ::.



گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!
گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لكم
     .:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/ آیه 22) ::.



گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشي 
گفتي: و استغفروا ربكم ثم توبوا اليه
     .:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه كنيد (هود/آیه 90) ::.



گفتم: با اين همه گناه... آخه چيكار مي‌تونم بكنم؟     
گفتي: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمي‌دونيد خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌كنه؟! (توبه/آیه 104) ::.



گفتم: ديگه روي توبه ندارم
گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي توبه (غافر/آیه 3-2 ) ::.



گفتم: با اين همه گناه، براي كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا
     .:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/ آیه 53) ::.



گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟
گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كيه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/آیه 135) ::.


گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين كلامت كم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛ ذوبم مي‌كنه؛ عاشق مي‌شم!  ...  توبه مي‌كنم
گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونايي كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/آیه 222) ::.



ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرك     
گفتي: اليس الله بكاف عبده
     .:: خدا براي بنده‌اش كافي نيست؟ (زمر/آیه 36) ::.


گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيكار مي‌تونم بكنم؟
گفتي: يا ايها الذين آمنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا و سبحوه بكرة و اصيلا هو الذي يصلي عليكم و ملائكته ليخرجكم من الظلمت الي النور و كان بالمؤمنين رحيما

.:: اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد كنيد و صبح و شب تسبيحش كنيد. او كسي هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت مي‌فرستن تا شما رو از تاريكي‌ها به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/آیه 43-14 )::.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:15  توسط کچل خیکی  | 

پیغام گیر

 
پیغام گیر فردوسی

نمی باشم امروز اندر سرای


که رسم ادب را بیارم به جای


به پیغامت ای دوست گویم جواب


چو فردا بر آید بلند آفتاب

 


پیغام گیر خیام
 
 
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد


ممنون توام که کرده ای از من یاد


رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش


آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد 

 
 
 
 

پیغام گیر منوچهری

 
از شرم به رنگ باده باشد رویم


در خانه نباشم که سلامی گویم


بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت


زان پیش که همچو برف گردد رویم

 


پیغام گیر مولانا
 
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم


شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم


برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود


فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم 

 
 
 
پیغام گیر بابا طاهر
 
 
تلیفون کرده ای جانم فدایت


الهی مو به قوربون صدایت


چو از صحرا بیایم نازنینم


فرستم پاسخی از دل برایت 

 
 
 پیغام گیر حافظ
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور


بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام


زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور
 
 
 
پیغام گیر سعدی

از آوای دل انگیز تو مستم


نباشم خانه و شرمنده هستم


به پیغام تو خواهم گفت پاسخ


فلک را گر فرصتی دادی به دستم

 
 
 
 
 پیغام گیر نیما
 
 
چون صداهایی که می آید


شباهنگام از جنگل


از شغالی دور


گر شنیدی بوق


بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم


در فضایی عاری از تزویر


ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه


پاسخی گیرد ز من از دره های یوش

 


پیغام گیر شاملو

بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت

سنگواره ای از دستان آدمیت
 

آتشی و چرخی که آفرید


تا کلید واژه ای از دور شنوا


در آن با من سخن بگو


که با همان جوابی گویم


تآنگاه که توانستن سرودی است

 


پیغام گیر سایه

ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان


دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان


گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد


به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان

 

 


پیغام گیر فروغ

نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم


با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم


و آستانه پر از عشق می شود


و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند


سلامی دوباره خواهم داد

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 16:52  توسط کچل خیکی  |