تبليغاتX
يادداشت های يک کچل

يادداشت های يک کچل

تیکه!!

 

۲ تکه یا ۳ تکه

مسئله این نیست

وسوسه هم نیست

فقط چند تیکه مرغ داغ و سفیده که من واسه ناهار خوردم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:16  توسط کچل خیکی  | 

د.س.ت.م.ا.ل.چ.ی.

 

بالاخره فهمیدم شکل کی هستی!

ماریان در رابین هود!!!!

 

پ.ن :

خیلی سخته که بری سفارت و عاشق بشی!

خیلی سخت تره که راهی برای رسیدن به عشقت نداشته باشی!

ولی خیلی لذت بخش که عشقت بهت افتخار کنه!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:13  توسط کچل خیکی  | 

دکتر!

 

امروز امتحان دکترا دادم!

خدا می دونه که من چی نوشتم و چی می شه!!!

خدا خودش به خیر بگذرونه!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:35  توسط کچل خیکی  | 

به من چه؟؟؟؟

 

پس از آن كه تك‌ شغله بودن حقوقدانان شوراي نگهبان از سوي شوراي نگهبان رد شد، رئيس‌جمهور در پاسخ به نامه بيست روز پيش الهام از وي تجليل كرد.

به گزارش ايسنا، رئيس‌جمهور در پاسخ به نامه غلامحسين الهام، مبني بر اعلام آمادگي براي كناره‌گيري از مسئوليت‌هاي دولتي، وي را به صبر، تحمل و توكل فرا خواند و تصريح كرد: اينجانب به اخلاص و فداكاري و اهتمام شما در راه خدمت بي‌منت به ملت بزرگ ايران واقفم و شما را برادري دلسوز و پرتلاش مي‌دانم كه در راه خدمتگزاري شب از روز و سر از پا نمي‌شناسيد.

در نامه دكتر محمود احمدي‌نژاد، رئيس‌جمهور خطاب به دكتر الهام وزير دادگستري و سخنگوي دولت چنين آمده است:

«بسمه تعالي
برادر خوبم جناب آقاي دكتر الهام
وزير محترم دادگستري

نامه شفاف و گوياي شما را دريافت كردم،‌ يك بار ديگر شما را به عهدي كه بسته‌ايم توجه مي‌دهم. قرار بود در راه خدمت به مردم و اصلاح اساسي امور و پيگيري اهداف بلند، ‌مقاوم و صبور باشيم. بديهي است هر چه جلوتر مي‌رويم، فشار‌ها و بي‌انصافي‌هاي برخي بيشتر مي‌شود و شما بايد تحمل كنيد. يادتان بيايد بر بزرگان ما در همين دوران انقلاب از سوي خودخواهان و مخالفان عدالت و پاكي چه آورده‌اند.

ياد مرحوم شهيد بهشتي و ياد شهيدان رجايي و باهنر و ديگران آرامش‌بخش است. بالاتر، ما بايد همواره غصه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ را بخوريم و غريبي امام عصر ـ عجل الله ـ را در خاطر داشته باشيم.

چه بسيار مدعيان ارزش‌ها و حتي دين‌داري كه در وقت آزمايش، دنياطلبان حرفه‌اي و خودخواهان غرق‌ شده در دنياي آرزوهاي كوچك مادي، از كار درمي‌آيند.

يادتان باشد امسال سال سخت‌تري است؛ از يك سو بايد تلاش‌ها ثمر دهد، ‌شكوفا شود و در خدمت مردم و كشور قرار گيرد و از سوي ديگر، هجوم خودخواهي‌ها و قدرت‌طلبي‌ها و مانع ساختن‌ها، در راه است، رمز موفقيت در راه كمال و حضور در دولت عشق و مهرورزي، توكل و تحمل است.

اينجانب به اخلاص و فداكاري و اهتمام شما در راه خدمت بي‌منت به ملت بزرگ ايران واقفم و شما را برادري دلسوز و پرتلاش مي‌دانم كه در راه خدمتگزاري شب از روز و سر از پا نمي‌شناسيد.

ملت بزرگ نيز نشان داده‌اند كه قدردان و قدرشناسند و صد البته، اگر جمعي را كمر بسته خدمت صادقانه بيابند، از اشتباهات اندك آنان درمي‌گذرند و از آنان حمايت خواهند كرد، پس اي برادر توكل كن و تحمل.
محمود احمدي‌نژاد»
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:43  توسط کچل خیکی  | 

honest boy

Little John came into the kitchen and told his mom, "Mom, i want a bike for my birthday". Mom said, "John, go to your room and think about how

you behaved this year. Then write a letter to God and tell him why you deserve a bike for your birthday". John sat down to write a letter to God.

Letter No.1 : Dear God, I have been a very good boy this year and i would like a bike for my birthday, and i want a Red one, Your friend, John.

John knew he had not been a good boy that year, so he tore up that letter and started a new one.

Letter No.2 : Dear God, I have been an "OK" boy this year. I still would like a bike for my birthday.
He knew that was not true either, so he tore up that one and started another.

Letter No.3 : Dear God, I know i have not been a good boy this year. But i promise i will be a good boy if you give me a bike for my birthday.
He knew he can never be a good boy and that letter wont get him a bike. So, he tore up that one too.

He went out of the house, walked down the street to the church and went up to the altar. He looked around to see if anyone was watching him. He bend down and picked up the statue of the Virgin Mary, slipped it under his shirt, ran out of the church, down the street, into his house and up to his room. He began a new letter to God :
Dear God, I HAVE GOT YOUR MOM. IF YOU WANT TO SEE HER AGAIN, SEND ME A RED BIKE.

Signed, YOU KNOW WHO

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 17:28  توسط کچل خیکی  | 

خدا وطن را آفرید

 
 وطن یعنی صف   نون  و  صف شیر        وطن  یعنی   همش   درگیر  ، درگیر
 وطن یعنی همین بنزین همین نفت            همین  نفتی  که  توی سفره ها رفت
 وطن یعنی  همین   سهمیه بندی             وطن    یعنی     کمربند   و    ببندی
وطن یعنی لیسانس ، علاف ، بیکار           کمی چایی ،  کمی قلیون  و  سیگار
وطن  یعنی  خیابان خواب ،  معتاد           پسرهای   فرار   ،      ای داد   بیداد 
وطن  یعنی   تموم   سهم   ملت              یه   تیکه    نونه    و     باقی  خجالت
وطن  یعنی   من و تو  در  محافل            ز   درد      اجتماع      خویش    غافل
وطن  یعنی   اداره   ،     زیر میزی          اگه  بیشتر  بدی  ؛   بیشتر  عزیزی !
وطن  یعنی  هزاران  پشت  کنکور           فدای    مدرک   از   گهواره   تا   گور
وطن   یعنی      امیر   قلعه نوعی!         (  اونم  ما  رو  گیر آورده    به نوعی! )
وطن  یعنی    هزاران  خونه خالی           زن   کوچه نشین    ،     مرد   زغالی
. . .
وطن  یعنی    حقوق   حقه   زن             : همه خوبن  به  جز    مادر زن    من!
وطن  یعنی   یه    دانشگاه آزاد              که   کلی    شهر ها  رو    کرد   آباد!
وطن  یعنی    لباس   برمودایی              (  ولی   تیپ   قشنگیه  ؛  خدایی !!! )
. . .
وطن  یعنی  که اصلاحات چینی              وطن  یعنی   یه  روز   خوش    نبینی!
وطن  یعنی   همین  آیینه دق!                وطن  یعنی    خلایق   هر   چه   لایق
وطن  یعنی  تحمل ، تاب ، طاقت            وطن   یعنی      حماقت   در  حماقت
 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:19  توسط کچل خیکی  | 

کتاب

 

یکی از دوستان خواسته تا لیست کتابهایی رو که بیشتر از همه روم تاثیر گذاشتن رو بگم!

من هم به دیده منت پذیرفتم

زیادن! الان حسش نیست! ولی میگم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:45  توسط کچل خیکی  | 

داره وقت رفتن نزدیک می شه!!!

 

خیلی سخته رفتن

خیلی سخته دل کندن

خیلی سخته دل بریدن

خیلی سخته ......

ولی باید رفت

باید ساخت

باید سوخت!!

با کلی خاطره!!!!

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

 

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اون کسی که جونیتو واسش گذاشتی

 

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا

 

خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

 

خیلی سخته اگر عمر جادوی شعرت تموم شه

نکنه چیزی که ریختی پای عشق اون حروم شه

 

خیلی سخته اون که می گفت واسه چشات می میره

بره و دیگه سراغی از تو ونگات نگیره

 

خیلی سخته تا یه روزی حرفهای اون باورت شه

نکنه یه روز ندامت راه تلخ آخرت شه

 

خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه

تازه فردای همون روز دوست عاشقش خبر شه

 

خیلی سخته بی بهونه میوه های کال رو چیدن

بخدا کم غصه ای نیست چن روزی تو رو ندیدن

 

خیلی سخته که دلی رو با نگات دزدیده باشی

وسط راه اما از عشق یه کمی ترسیده باشی

 

خیلی سخته که بدونه واسه چیزی نگرانی

از خودت می پرسی یعنی می شه اون بره زمانی؟

 

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

 

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اون رو ببینه

 

خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

 

خیلی سخته که ببینی کسی عاشقیش دروغه

چقدر از گریه اون شب چشم تو سرش شلوغه

 

خیلی سخته و قشنگه آشنایی زیر بارون

اگه چتر نداشته باشی توی دستا هردوتاشون

 

خیلی سخته تا همیشه پای وعده ها نشستن

چقدر قشنگه اما واسه ی کسی شکستن

 

خیلی سخته واسه ی اون بشکنه یه روز غرورت

اون نخواد ولی بمونه همیشه سنگ صبورت

 

خیلی سخته بودن تو واسه ی اون بشه عادت

دیگه بوسیدن دستات واسه اون نشه عبادت

 

خیلی سخته چشمای تو واسه ی اون کسی خیسه

که پیام داده یه عمر واسه تو نمی نویسه

 

خیلی سخته که دل تو نکنه قصد تلافی

تا که بین دو پرستو نباشه هیچ اختلافی

 

خیلی سخته اونکه دیروز تو واسش یه رویا بودی

از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

 

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره

ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:53  توسط کچل خیکی  | 

امشب

 

امشب شب خیلی خوبی بود!

دلایلش در اولین فرصت!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:33  توسط کچل خیکی  | 

تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید؟

 

این یک نامه الکترونیکی بود که بدستم رسید٬ به جای به اصطلاح فوروارد کردنش! اینجا آوردمش!  با تشکر از امیر عزیز برای ارسال این نامه!


ما تعطیلات نوروز خود را خیلی خوب و زیبا گذراندیم. اول نشستیم سر سفره و عین بز زل زدیم به هفت سین، در صدا و سیما یک آقایی که به قول بابا گردنش را تبر نمی زد داشت با یک عدد گل شمع هایی را خاموش می کرد و مثلا می گفت این شمع غیبت بود، این شمع تهمت بود و اینطوری کاری کرد که ما سال نو را بدون گناه آغاز کنیم که خیلی زیبا بود و جای تشکر داشت. وقتی سال تحویل شد ماهی قرمز نه تنها نایستاد بلکه یک باله اش را جلویش گرفت و بیلاخی به من و بابا حواله کرد که جای شما و هفتاد میلیون هموطن خالی بود. بعد رییس جمهور آمد و پیام داد و قول داد که حتما امسال نسیم مهرورزی را به کار بیندازد که بابا گفت خدا به خیر کند که ننه پرید بهش و گفت: مگه رییس جمهور یخچالت نداد، گازت نداد، همزن برقیت نداد، تیغ ژیلت توربو نداد، مگر وقتی آمد ولایت مان تو عین میمون تارزان از پاترولش نرفتی بالا که با کون خوردی زمین، چرا غیبتش می کنی؟ همین الان شمع غیبت را خاموش نمودی؟ بابا گفت چرا زن، همه را داد. اما نفت را سر سفره ی ما نیاورد. من دوست داشتم الان نان و بوقلمونم را توی نفت بزنم بخورم. ننه گفت مرد! مگر کور بودی ندیدی امسال زمستان هیچ کشور در حال توسعه ای برق و گاز نداشت و ما به آنها نفت دادیم تا خود را گرم کنند، رییس جمهور نفت اش کجا بود؟ بابا که بغض گلویش را گرفته بود رو به ننه گفت: زن! تو حتا مرا از مجید مجیدی هم بیشتر تحت تاثیر قرار دادی. مرا ببخش. بعد بابا مرا بوسید چون عید بود و خواست ننه را هم ببوسد که ننه گفت: مرد دست از این لش بازی ها بردار. با این کارهایت آقای ارشاد هیچوقت به اراجیفی که این بچه می نویسد مجوز نخواهد داد. بابا گفت این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار، اگر هم مجوز بدهد کسی حق چاپش را نخواهد داشت پس چه بهتر که ندهد. و با چشمانی که از آن خون می چکید به ننه ی بیگناه من نزدیک شد که ننه جیغ و داد کرد و همسایه ها و گشت ارشاد ریختند و بابا را کت بسته بردند. فردا صبح که بابا آمد و از ننه عذرخواهی کرد ما وسایلمان را بار ماشین کردیم تا به شمال برویم. من شمال را خیلی دوست دارم البته بابا قول داده اگر سیاست های اقتصادی دولت تغییری نکند و متری صد هزار تومان برود روی قیمت زمین هایمان در پسغول آباد و پشگل دره که پدربزرگ آنها را هفتاد سال پیش سنگ انداز خریده بود تا گوسفند بچراند سال دیگر ما را ببرد آنتالیا که خیلی شمال است و آنجا ننه های دیگران کون لخت می گردند و باباها صفا می کنند. راستی ما آن شب ساعت دم مستراح را یک ساعت جلو بردیم ولی خروس مان انگار به مصوبات مجلس بی اعتنا بود و ساعتش را جلو نبرده بود و صبح خواب ماند که ننه با دسته ی کلنگ به جانش افتاد و می خواست او را شخصا سر ببرد و برای اعضای شورای روستایمان فسنجان حقی درست کند که بابا نگذاشت و گفت این خروس مادرمرده به هوای پارسال بوده که ساعت را جلو نبردیم. ولی ننه گفت مگه فکر کرده اینجا سوییسه که قوانینش مال صد سال پیش باشه و هر سال به روز نشه. من تا با این فلان فلان شده اکبر جوجه درست نکنم ول کن نیستم. که بابا خواست دست ننه را بگیرد که یک دفعه گشت مبارزه با مفاسد اجتماعی آمد و بابا و ننه و من و کلنگ مان را که دست ننه بود گرفتند و بردند و تا خروس نیامد و ماوقع را تعریف نکرد ولمان نکردند. فردایش ما رسیدیم شمال و دریا خیلی زیبا بود و ماهی ها و نهنگ های دریای خزر هرچه زمزم خانواده خورده بودند انداخته بودند توی ساحل که خیلی خشنگ بود و از کنار دریا که آمدیم همه جا ویلا بود و شالیزارها را خشک کرده بودند و ویلا ساخته بودند که بابا گفت اگر برنامه ی عمرانی همین جور به عمران و آبادی شالیزارها ادامه بدهد تا چند سال دیگر از چلو خبری نخواهد بود و باید بوقلمون مان را خالی خالی بخوریم. که من گریه کردم چون بوقلمون خالی را دوست نمی دارم. بعد فردایش خواستیم برگردیم ولایت مان چون از ویلایی که بودیم به هر طرف که می خواستیم برویم ترافیک بود و ننه با قفل فرمان توی مخ بابا می زد که مرد حسابی حواست نبوده ما را آورده ای تهران و هرچه بابا می گفت هرجا که ترافیک بود که تهران نیست ننه ول کن نبود و تا بابا با دلیل و برهان برای ننه ثابت نکرد که به دلیل تلاش های شبانه روزی عوامل شهرداری، شهر تهران در ایام نوروز معضلی به نام ترافیک ندارد دست از زدن برنداشت. چون تهران ترافیک نداشت رفتیم تهران و فردای آن روز از کاخ سعدآباد دیدن کردیم که بسیار آموزنده بود. توی کاخ، بابا به تخت خواب شاه نگاه کرد و گفت مردک خجالت نمی کشیده با فرح می خوابیده؟ که ننه به او چشم غره رفت ولی از گشت ارشاد خبری نشد. توی کاخ شاه همه ی لوسترهای بزرگ را با لامپ کم مصرف روشن کرده بودند و من به بابا گفتم شاه عجب خائن صرفه جویی بوده که بابا زد پس گردنم و گفت کره خر! زمان شاه ملعون حتا شمع کم مصرف هم اختراع نشده بود چه برسه به لامپ کم مصرف. بعد برایم توضیح داد که زمان شاه چقدر ما عقب مانده بودیم و هنوز پژو آر دی اختراع نشده بود، دی وی دی اختراع نشده بود، ایران استرالیا را نبرده بود، کسی نمی دانست زمین به دور خورشید می گردد و همه فکر می کردند خورشید دور زمین می گردد، ویندوز ایکس پی نبود و شاه عامل این همه عقب ماندگی ما بود. بعد من یک عده را دیدم که مثل میمون تارزان از یک جفت چکمه ی گنده بالا می رفتند و با آن عکس می انداختند که بابا گفت آن ها کفش های بابای شاه است که جا گذاشته که خیلی بزرگ بودند و اندازه ی کفش های گالیور بودند و من فهمیدم بابای شاه حتا از غول جک و لوبیای سحرآمیز هم گنده تر بوده. بعد برگشتیم خانه. وقتی به خانه رسیدیم صدا و سیما داشت فیلم کشوری برای پیرمردها نیست را نشان می داد که من به بابا گفتم بابا دیدن این فیلم برای بچه ها اشکالی ندارد؟ که بابا گفت نه. اگر داشت صاحاب صدا و سیما حتما آن را نشان نمی داد. وقتی آن آقا بده توی فیلم دویست نفر را کشت. به بابا گفتم هنوز هم دیدن این فیلم برای بچه ها ایرادی ندارد؟ بابا که رنگش پریده بود گفت: نه. اگر داشت که صاحاب صدا و سیما... وقتی آن آقا خونسرده صد نفر دیگر را هم کشت گفتم بابا هنوز هم ایرادی ندارد؟ بابا که زیر لحاف مخفی شده بود گفت نه. پسرم این فیلم را ببین تا بفهمی آمریکا چه جای بدیست و در آن جایی برای پیرمردها نیست. گفتم بابا مهدی آذریزدی گفته مرا ببرید آسایشگاه کهریزک چرا پیرمرد را نمی برند کهریزک، اینجا که آمریکا نیست؟ که ننه دمپایی را پرت کرد طرفم که: یک مقام آگاه گفته تا مهدی آذریزدی را تحویل آسایشگاه کهریزک واشنگتن دی سی ندهیم ول کن نیستیم، مگه ما چی مون از نجات سرباز رایان کمتره؟ که من رفتم پشت بابا که از ترس فیلم داشت ناخن هایش را می جوید قایم شدم. چند روز بعد بازی ایران با کویت بود که خیلی زیبا بود و بابا علی دایی را نشانم داد و گفت پسرم سعی کن مانند او اسطوره باشی، چون ده سال دل ما را شاد کرده تا ده سال ماتحت ما را پاره نکند ول کن تیم ملی نیست. گفتم چشم پدرم ولی من فوتبال را دوست نمی دارم. من کتاب دوست می دارم که ننه با کتاب مستطاب آشپزی زد توی مخم که ای پسر تو نه مثل البرادعی دکتر می شوی نه مثل علی دایی، مهندس و حمالی می شوی فتوکپی بابات. بابا خواست اعتراض کند که گشت مبارزه با اراذل و اوباش ریخت توی خانه و من و بابا و ننه و کتاب مستطاب آشپزی را بردند و بابا را به خاطر خریدن کتابی که مجوز ارشاد داشت از کتابفروشی ای که پروانه ی کسب داشت با پولی که امضای رییس بانک مرکزی را داشت آنقدر در بازداشت نگه داشتند تا سیزدهش در شد. پایان           
   
نویسنده : حامد حبیبی ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٧

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:18  توسط کچل خیکی  |