......
کلی پست نوشتم
کپی هم کردم!
اما باز هم پرید!!!! ![]()
![]()
کلی پست نوشتم
کپی هم کردم!
اما باز هم پرید!!!! ![]()
![]()
خدا بگم این رادیو پیام رو چیکارش کنه! آدم رو به کجاها که نمی بره!
الان یک هفته ای می شه که همه اش می گم:
تو گل سرخی٬ من یه برگ زردم
پرم ازغصه همنشین دردم
دل من مونده در کویر حسرت
چه کنم بی تو در دیار غربت
چه کنم با این آه سرد و خسته
چه کنم با این شعر دل شکسته
ابر چشم من باز میل گریه داره
تا به کی می تونه اشک غم بباره
من که دلم گرفته از این سکوت دلگیر
از شب سرد بی ترانه
بیا بمون کنارم
بیا بخون برایم ترانه های عاشقونه
خدا به همه ما صبر بده!!! ![]()
قبلا چقدر زندگی خوب بود! یا تصمیم نمی گرفتی٬ یا تصمیمت تبعات نداشت و نمی خواست یک معادله n مجهولی رو حل کنی!!!
اما الان باید تصمیم بگیری که شهریور که ان شاالله ارشدت تموم می شه چیکار می خوای بکنی؟
1. سربازی؟
1.1. بعدش چی؟
2. دکترا؟
2.1. کجا؟ امیرکبیر یا پژوهشگاه؟
2.2. بعدش چی؟
اینه بدبختی که 1 کلا منتفی می شه و 2 می مونه! توی این دانشگاه هم که علاوه بر کمبود استاد مرتبط!! امکانات هم یافت می نشود! اما مزایایی داره که هیچ کجا نداره! مثلا داخل شهره! و مهم تر سیستم دانشجوییِ! یعنی هر دختری که می بینی حداقل 3 سال از خودت بزرگتر نیست و جذابیت حلقه مفقوده نیست! یا اینکه اعتبار داره و شما می تونی علاوه بر حقوق ماهیانه که از سال سوم (بعد از امتحان جامع) که دریافت می کنی، با تدریس (یا تدریس یاری!) پول خوبی بگیری و چند صباحی و خوش باشی!
و اما پژوهشگاه به جز امکانات و شخص دکتر ایمانی هیچ چیزی نداره! نحوه برخورد اساتید دیگه باهات مثل برخورد راننده وانت می مونه! فقط خودشونو آدم می دونن و بقیه ... هستند!
حالا به نظر تنی چند از اساتید و افراد دارای حق رای در این مقوله می پردازیم!
1) خودم:
من می خوام برم خارجه و درس و زندگی خود را در آنجا ادامه بدهم! من فقط می خوام چون تنها این از من بر می آد!
2) بابام:
من بچه بزرگ کردم که عصای دستم باشه! آخه کجا می خوای بری؟ بمون و مملکتت رو بساز! این مملکت به شما نیاز داره!
3) مامانم:
فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین! امیدت به خدا باشه، خودش کمکت می کنه! به جز دعا از دست من کاری بر نمی آد،
4) مهسا و محمد:
من که می گم برو! اینجا به دردت نمی خوره! اینجا می خوای بمونی چیکار؟؟؟
5) دکتر ایمانی:
دکترا یعنی امکانات! اگه بخوای ایران بمونی پژوهشگاه بهترین امکانات رو داره! بیا همین جا کارت رو بکن و خلاص!
6) دکتر تفضلی:
مهم اینه که بعدش چیکار می خوای بکنی! دانشگاه بهتره برای آینده اما توی دوره دکترا این امکانات آزمایشگاهیِ که اجازه مقاله نوشتن و پیشرفت رو بهت می ده!
7) هدی:
به من چه؟
8) شهریار:
قبول دارم که دکترا خوندن تو ایران برای سربازی نرفتن بسیار بسیار خوبه! اما اگه اینجا موندی، هر روزی که من ببینمت می زنمت!!!
9) هاجر:
به جای این فکرا، بشین زبانت رو بخون و برو!!!
10)
نظرات ادامه دارد!
اما هیچ کس نمی گه بعدش چی؟؟؟؟
وقتی به گذشته فکر می کنی تنها خاطرات خوب گذشته یادت می آد٬ روزهایی که هرجا که می رفتی همه جا آسمون آبی بود٬ روزهایی که ....
اما نه زمانی که بهتر به گذشته نکاه می کنی و گوشه کنارهای ذهنت رو لایروبی می کنی٬ میبینی که گذشته آنچنان آش دهن سوزی نبوده! گذشته هم به همین سیاهی امروزه حتی سیاه تر از فردا!
تنها فایده بازنگری خاطرات٬ چیزی به جز اعصاب خوردی تغییر هویت نیست! تغییر هویتی که الان باید دنیا رو با تموم سیاهیهاش ببینی و بپذیری!
نه اشتباه نکن! من نمی خوام شعار بدم که دنیا رو باید گذاشت و گذشت! بلکه می خوام بگم اگه بتونی تو این دنیا خوب زندگی کنی مطمئنا آخرت خوبی هم خواهی داشت!
الان یه یکسالی می شه که هر وقت به گذشته فکر می کنم به جز سر درد و سفیدی مو چیز دیگه ای برام نداره!
فقط می دونم که امروز گذشته فرداست! شاید بشه که ...........
پ.ن.
دارم به این فکر می کنم که من واقعا می خوام چیکار کنم؟
درس می خونم که چی بشه؟
پژوهشگاه میام و خرکاری می کنم که چی بشه؟
جون می کنم که چی بشه؟؟؟