چه زود یک هفته از پست "خرمالویی به یاد تو" گذشت!
انگار همین دیروز بود که اومدی دم در خونه و بهمون سر زدی که ببینی حالمون خوبه یا نه؟ و یک کتاب قصه برای من آوردی! حتی داخل خونه هم نیومدی و گفتی دیدم حالتون خوبه٬ خیالم راحت شد و برگشتی خونه ات!
انگار همین دیروز بود که وقتی می اومدی خونه ما٬ انگار دنیا فقط مال من بود و نمی خواستم که با رفتنت دنیام رو از دست بدم! بخاطر همین همیشه زمانی که من خواب بودم می رفتی!
انگار همین دیروز بود که برای بیشتر موندنت٬ کیفت رو قایم می کردم٬ تا چند دقیقه ای بیشتر پیشم باشی و زمانی که پیداش می کردی و با مامانم خداحافظی می کردی که بری٬ می دویدم و جلوی در خونه با دستهای باز می ایستادم و می گفتم این در قفله٬ تو نمی تونی بری!
انگار همین دیروز بود که برای پنج شنبه و جمعه هایی که می اومدم خونه ات بی تابی می کردم! به این که بهم می گفتی برو سینما ببین بلیطش چنده تا وقتی من می خوام با دوستام برم٬ سرم کلاه نره! بیا این پول رو هم بگیر و برو فیلم ببین و بیا برام تعریف کن تا بدونم جریان فیلم از چه قراره!!
انگار همین دیروز بود که وقتی نمازت تموم می شد٬ می اومدم روی جانمازت می نشستم و منم در کنار تو نماز می خوندم! و با تسبیح تو بازی می کردم و تو هم بهم می گفتی که تسبیح برای ذکر گفتنه نه بازی کردن!!
انگار همین دیروز بود که روز اول صفر خونه ات سفره می انداختی و برای آقاجون ختم انعام می گرفتی و با کاچی از مهمونات پذیرایی می کردی و می گفتی: "علی فاتحه بخون و با روح آقاجون حرف بزن٬ هر چند که تو ندیدیش و مامانت خیلی کوچک بود که فوت کرد٬ اما توی این مراسم روح صاحب سفره می آد و از مهمون ها تشکر می کنه٬ تو کوچیکی٬ پاکی و هنوز به گناه نیافتادی٬ تو اگه دعا کنی حتما برآورده می شه٬ براش دعا کن!"
انگار همین دیروز بود که نمره های درسام ازم می پرسیدی و بهم می گفتی علی درس بخون! درس بخون تا یه آدم به درد بخور بشی!
انگار همین دیروز بود که وقتی ازم می پرسیدی که می خوام چی کاره شم و بهت می گفتم مهندس! تشویقم می کردی و می گفتی فقط مهندس بیابون نشی!
انگار همین دیروز بود که هر وقت مشکلی توی کارم پیش می اومد٬ می اومدم پیش تو تا تو برام دعا کنی! و به دعای تو گره از کارم وا بشه!
انگار همین دیروز بود که منتظر می موندم تا بهار بشه تا برام دلمه برگ مو درست کنی٬ تابستون بشه و لواشک های تو رو بخوریم و زمستون رو با ترشی هایی که تو می انداختی سپری کنیم!
انگار همین دیروز بود که دعا می کردی: "ای خدا٬ به حق خداییت٬ اون چیزی رو که علی از ته دلش می خواد و تو می دونی خیرش در اونه و از اون فقط تو خبر داری و بهش بده!"
انگار همین دیروز بود ....
انگار...
انگار همین دیروز بود که بهت گفتم تو کنکور قبول شدم و مهندس شدم! اونم مهندس پزشک! و ازم پرسیدی یعنی چی کاره می شی؟ بالاخره دکتری یا مهندس؟؟؟؟ و بهت گفتم خودمم نمی دونم!
انگار همین دیروز بود که مریض شدی و افتادی گوشه خونه!
انگار همین دیروز بود که دکتر ها گفتن مغزت داره تحلیل می ره! مامان تعریف می کنه که وقتی هنوز مجرد بوده و با تو زندگی می کرده٬ وقتی که رادیو دستور پخت یک غذا رو آموزش می داده تو فقط گوش می کردی و براش همون رو درست می کردی! حالا باور تحلیل رفتن این مغز باور کردنیه؟
انگار همین امروز بود که باز هم من رو مامور رسوندن خبر مرگ کردن! وقتی اومدم به مامان بگم که چی شده٬ چشم هام نتونستن دووم بیارن و مامان از چشمام فهمید که چی شده!
انگار همین امروز بود که طرفهای ساعت ۵ بعد از ظهر٬ وقتی داشتم می پیچیدم که از اکباتان بندازم توی ستاری و بیام خونه٬ یاد تو افتادم! یاد اینکه خیلی وقته که ندیدمت٬ یاد اینکه خیلی وقته دلم برات تنگ شده!
ولی نمی دونستم که همون موقع
تو
برای همیشه
از پیشم رفتی!
الان تنها مادر بزرگی که داشتم رو هم دیگه ندارم!
وقتی ۲ سال پیش مادر بزرگ فوت کرد٬ همه گفتن گریه کن تا خالی شی - اون موقع می تونستم که جلوی اشکام رو بگیرم- اما الان....!
الان می خوام بگم
خدایا! مادر به کسی بدی نکرد! مادر بد کسی رو نخواست! می گن امروز حالش خیلی خوب بوده٬ مامان می گه دیشب خوابش رو دیده که داشته برای خودش چادر نو می دوخته! خدایا به حق همین روز٬ روزی که ولادت حضرت معصومه بود و به وقت همون وقتی که روحش در کنارت آروم گرفت٬ اگه کاری کرده بود ببخشش و روحش رو آرومش کن!
پ.ن. امشب٬ وقتی چشمم به قرآن کوچیکی افتاد که روی لباس هایی که برای همچین وقتی کنار گذاشته بودی! بود٬ بی اختیار یاد جانماز قدیمیت افتادم! همون قرآن کوچیکی که از روی اون با هم سوره های کوچک قرآن و می خوندیم و من برات حفظشون می کردم!