تبليغاتX
يادداشت های يک کچل

يادداشت های يک کچل

؟

 

هیچی دلم گرفته just this

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 22:30  توسط کچل خیکی  | 

کس نخارد پشت من

 

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من

همتی کو تا بخارم پشت خویش وارهم از منت انگشت خویش

مگر اینکه خودم واسه خودم کاری انجام بدم٬ چقدر دلم برات تنگ شده با اون سایکیک گفتنت!!!! D:

کجایی امیز فخاری که ببینی چه به روز من و سایکیک و .... اومده!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 14:10  توسط کچل خیکی  | 

6 سال

 

دیشب بعد از ۶ سال فوتبال بازی کردم اون هم با آدم هایی که ۶ سال بود ندیده بودم و در جایی که ۶ سال پیش از اونجا اخراج شده بودم!!!!

حالا خوشحالم که بعد از این ۶ سال هیچ اتفاقی واسه دوستی هامون نیفتاده و هنوز هم با خاطره های خوب از اون دوران یاد می کنیم و با خوبی و خوشی همدیگر رو تحویل می گیریم.

در عوض امروز هم کسایی رو دیدم که ..... بی خیال نمی خوام خوشی دیشبم رو از دست بدم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 15:57  توسط کچل خیکی  | 

رضا صادقی

 

من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیِ

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیِ

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده­ای نداره غصه خوردن واسه چی

واسه عشقهای توخالی٬ ساده مردن واسه چی

نمی­خواهم چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمی­خواهم گناه بی عشقی، بیفته گردنم

نمی­خواهم دربه­در پیچ و خم ای جاده شم

واسه آتیشِ همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالیِ پر افاده شم

وایسا دنیا، وایسا دنیا من می­خواهم پیاده شم

 

همه حرف خوب می زنن، اما کی خوبِ این وسط

بد و خوبش به شما، ما که رسیدیم تهِ خط

قربونت برم خدا، چقدر غریبی رو زمین

آره دنیا، ما نخواستیم دل و با خودت نبین

نمی­خواهم دربه­در پیچ و خم ای جاده شم

واسه آتیشِ همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالیِ پر افاده شم

وایسا دنیا، وایسا دنیا من می­خواهم پیاده شم

 

این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد؟

اون بلیط شانس دائم، بگو قسمتِ کی شد؟

همه درویش، همه عارف، جای عاشق پس کجاست؟

این همه طلسم و ورد، جای خوش تو کجاست؟

 

نمی­خواهم دربه­در پیچ و خم ای جاده شم

واسه آتیشِ همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالیِ پر افاده شم

وایسا دنیا، وایسا دنیا من می­خواهم پیاده شم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 20:58  توسط کچل خیکی  | 

 

خیلی بده آدم خر خوون باشه؟
خوب به من چه که سرامیک ۲۰ شدم و پلیمر ۱۷؟
خوب به من چه که معدلم این ترم شده ۱۸.۵؟

من نازی رو طلاق نمی دم D:

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 19:23  توسط کچل خیکی  | 

تقدیم به س. ا. ر. ا.

 

خیلی سعی کردم که دیگه بهت فکر نکنم ولی نشد!!!!

تقدیم به تنها سین زندگیم که به اندازه هفت سین عید برام عزیز بود و ..........

این آخرین تلاشمِ واسه به دست آوردنت

باورکن این قلبانه رو این التماسِ آخره

 

چقدر می­خوای تو بشکنی غرور این شکسته رو

هرچی می­خوای بگی بگو، اما نگو بهم برو

 

 این دل رو عاشقش نکن، اگه من رو دوست نداری

راحت بگو اگه می­خوای قلب من رو جا بذاری

 

دلم پر از شکایتِ اما صدام در نمی­آد

می­ترسم از دستم بری، کاری ازم بر نمی­آد

 

این آخرین تلاشمِ واسه به دست آوردنت

باورکن این قلبانه رو این التماسِ آخره

 

چقدر می­خوای تو بشکنی غرور این شکسته رو

هرچی می­خوای بگی بگو، اما نگو بهم برو

 

نرو، نذار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه

هرکی دلش جای دیگه است، عشق رو بخواد ترک بکنه

 

نفس زدم از ته دل، معصوم این قلب به خدا

نذار بشه محال واسه­اش، باور عشق آدمها

 

مرگ دلم پای توئه، اگه ازش گذر کنی

لب تر کنی رفیقتم، کافیِ با ما سر کنی

 

مرگ دلم پای توئه، اگه ازش گذر کنی

لب تر کنی رفیقتم، کافیِ با ما سر کنی

 

این دل رو عاشقش نکن، اگه من رو دوست نداری

راحت بگو اگه می­خوای قلب من رو جا بذاری

 

دلم پر از شکایتِ اما صدام در نمی­آد

می­ترسم از دستم بری، کاری ازم بر نمی­آد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 19:17  توسط کچل خیکی  | 

D:

 

تا حالا ندیده بودم یکی به این شدت عاشقانه بنویسه و پسر هم باشه!!!
متاسفانه صفحه رو بستم!!! و آدرس سایت رو کپی نکردم!!!

خسته نباشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 22:28  توسط کچل خیکی  | 

هوای گریه با من!!!!

 

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج رها رها رها من

 

زمن هر آنکه او دو

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

 

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

 

ستاره ها نهفتند در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

هوای گریه با من

 

ستاره ها نهفتند در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

هوای گریه با من

 

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

هوای گریه با من

 

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج رها رها رها من

زمن هر آنکه او دو

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من

 

سیمین بهبهانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 12:54  توسط کچل خیکی  | 

یک داستان یک واقعیت

 

دارم رضا صادقی گوش می کنم دلت بسوزه :D زنده­گی به این بی برنامه­گی تا حالا ندیده بودم!! صبح می­رم پژوهشگاه از 8 تا 11. نه راه قرض ندارم آخه اونجا هم ایران ِ. یه روز نفت هست کبریت نیست یه روز کبریت هست نفت نیست!!!!

شنیده های جدید هم حاکی از اینِ که گویا باید قید پروژه رو بزنم!!!!

داشتم فکر می کردم یادِ یه برنامه تلوزیونی افتادم( نه خیر 90 نیست!!) یه برنامه بود به نام مثل ها و ضرب­المثل های ایرانی، یه حکایتش در مورد این مثل بود .......................... (آخرش مثلش رو  می­گم)

یه آقایی گله­دار بوده، یه روز که داشته استراحت می­کرده و به گوسفنداش نگاه می­کرده واسه خودش یه کاسه شیر می­ریزه، قبل از اینکه این شیر رو بخوره پا می­شه و می­ره یه سری به گوسفنداش بزنه (راستی شیر بز بوده)  وقتی که برمی­گرده تا شیرشو بخوره ( بی مزه نمی­گه مامان جون بستنیش خوشمزه­تره!!!) می­بینه که شیر نیست و کاسه خالیِ ولی یه سکه طلا توی کاسه هست! خیلی تعجب می کنه و سکه رو بر می داره و واسه خودش شیر می ریزه و در جا می­خوره.

فردای اون روز هم مثل دیروز، بزش رو می­دوشه و یه کاسه شیر برمی­داره و می­ره که به گوسفنداش سر بزنه وقتی برمی­گرده باز می بینه که کاسه خالیِ و یه سکه طلا توی کاسه هست. این دفعه خیلی تعجب می­کنه و تصمیم می­گیره که از ته و توی قضیه سر در بیاره واسه همین فرداش وقتی کاسه شیر رو می­ذاره می­ره یه جا قایم می­شه و می­بینه که جناب مار می­یاد و شیر رو می­نوشه و یه سکه طلا مرحمت می­کنه. خلاصه روزها و روزها می­گذره و این آقاهه با جناب مار دوست می­شه و هر روز جناب مار شیر می­نوشه و آقای چوپان پولدار می­شه تا جاییکه این آقاهه می­ره به سفر حج البته با خانومش!!!! قبل از رفتن به پسرش می­گه پَسَر جان آدم باش و هر روز به جناب مار شیر بده (بی­ادب یعنی کاسه شیر جناب مار رو پرکن) و مراقب باش که طمع به سرت نزنه و پات رو روی دم مار نذاری!!!

بله از اونجایی که همیشه همه پسرها به حرف بزرگتراشون گوش می­کردن این پسرهم حرف آقاشو به گوش جان نیوش می­کنه!! و روزی که باید به جناب مار شیر بده ( ای بابا چقدر تو بی­ادبی؟؟؟) دنبال جناب مار راه می­افته و می­ره که پول بیشتری بدست بیاره و از قضا پاشو می­ذاره رو دم جناب مار و در همین حین جناب مار برمی­گرده و نیشش می زنه و می کشتش!!!

بعد از چند روزی که آقای چوپان برمی­گرده می­بینه که بچه­اش نیست و همه گله­اش رو از دست داده به جز همون بز شیرده!!! می­فهمه که بله عجب بچه حرف­گوش­کنی داشته و بعد از اینکه کلی با زنش دعوا می­کنه که همه­اش تقصیر توئه!!! می­ره پیش جناب مار با یه کاسه از شیر بز. کاسه رو می­ذاره روی جای همیشه­گی و منتظر جناب مار می­شه. اما جناب مار می­آد و بی­اعتنا از کنارش رد می­شه. آقاهه می­گه که چی شده؟ چرا اینجوری باهام رفتار می­کنی؟ مگه من چیکار کردم؟ جناب مار می­فرمایند:

تا مرا دُم تو را پسر یاد است               دوستی من و تو بر باد است.

خوب کوچولوهای عزیز قصه امشب ما هم تموم شد پیش پیش پیش بخوابید دیگه سرتون رو زیر لحاف نکنین  و قول بدین که زیر پتو خنده های ریز نکنین!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 10:59  توسط کچل خیکی  | 

 

خدایا من چه گناهی کردم که هدی این قدر ....................

آخه بگو من چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 17:37  توسط کچل خیکی 

فرهنگ سینه زنی

 

دیشب داشتم کتاب حماسه حسینی شهید مطهری رو می خوندم به این صفحه رسیدم دیدم جالبه و خیلی به مسائل روز نزدیک!!!! واسه همین تصمیم گرفتم اینجا بنویسمش٬ راستی واسه اونایی که حتما مرجع می خوان، می نویسم!!!

 

 

من برای اين دسته‏ها حقيقتا احترام قائل هستم ، چون ابراز احساسات است، احساساتی صددرصد طبيعی ، ناشی از عقيده و ايمان . آنهائی كه می‏دانند اگر در يك ملت احساسات طبيعی ناشی از عقيده و ايمان درباره قهرمانان‏ بزرگ آن ملت وجود داشته باشد ، چقدر ارزش دارد ، می‏دانند كه من چه‏ می‏گويم . نبايد اينها را نسخ كرد ، نبايد با اينها مبارزه كرد ، بايد اينها را اصلاح كرد . بايد اين احساسات بسياربسيار عظيم را كه فقط ناشی‏ از قدرت عقيده و ايمان است ، اصلاح كرد . آيا اگر شما ميلياردها دلار خرج‏  كنيد می‏توانيد يك چنين احساساتی در ملت بوجود بياوريد ؟ ! اينكه آن بابا از جيب خودش پول خرج می‏كند ، خودش را بيكار می‏كند ، زنجير برمی‏دارد پشت خودش را سياه می‏كند و اشك او هم متصل جاری است ، ارزش دارد و نبايد با آن مبارزه كرد و گفت اين كارها وحشيگری است . ابراز احساسات برای قهرمانان بزرگ‏تاريخ وحشيگری نيست . فقط اشتباه او در اين است كه وقتی می‏خواهد ابراز احساسات بكند ، به شكلی ابراز احساسات می‏كند كه نمايشگر قهرمانی جنايتكارانه جنايتكاران و نمايشگر مظلوميت آن كسی است كه به او عشق می‏ورزد و علاقه دارد . او نمی‏داند حالا كه می‏خواهد نمايشگری بكند ، بايد طوری نمايشگری بكند كه نمايشگر حماسه‏حسينی باشد ، نمايشگر آن جنبه نورانی و روشن تاريخ عاشورا باشد ، نمايشگر روح حسين‏بن‏علی ) عليهماالسلام ) باشد . خوشبختانه كم‏وبيش اين‏ بيداری پيدا شده است و گاهی انسان به چشم می‏بيند كه بعضی از دستجات‏ توجه كرده‏اند كه چه بايد بكنند و چه می‏كنند .[1]

 

  1. مرتضی مطهری؛ مجموعه آثار استاد شهید مطهری؛ 17؛انتشارات صدرا؛ صفحه 37

 

واسه اصلاح فرهنگ سینه زنی توی جامعه از امروز به مدت یکسال فرصت داریم٬ نه اینکه مثل امسال ایرانی بازی دربیاریم و همه چیز رو توی دقیقه ۹۰ انجام بدیم!!! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 15:58  توسط کچل خیکی  | 

عاشورا

نمی خوام بگم که این کارایی که الان دارن به اسم امام حسین انجام می دن و می گن این عکس و علم و سنج و دهل به چه دردی می خوره چقدر احمقانه است!!! فقط می خوام بگم که امام حسین به هرکس همون چیزی رو میده که روز عاشورا وقتی می خواد پاشو از در بذاره بیرون نیت می کنه!! چه بخواد بره عزاداری کنه و چه بخواد بره دنبال زید بازی!!!

فقط می خوام بگم که از همه عزیزان زرتشتی تشکر می کنم که برای اولین بار در این تقریبا ۳۰۰۰ سال جشن سده رو برگزار نمی کنن به احترام امام حسین. مطمئن باشین که این کارتون بی نصیب نمی مونه٬ خوشا به حالتون.

هر کسی که این رو دید و هر وقتی که این پست رو خوند دعام کنه!!! من هم دعاش می کنم!

السلام علیک یا اباعبد الله الحسین

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 13:18  توسط کچل خیکی  | 

تصمیم

سلام علی چطوری؟ خوبی؟ خیلی دلم برات تنگ شده٬ می خوام بهت یه رازی رو بگم٬ آره می خوام باهات درد دل کنم!!! نگو نه که اون وقت بهت می گم بی جنبه ای دیگه!!!

آره داشتم می گفتم٬ می خوام بهت بگم که من خیلی عوض شدم٬ خیلی تغییر کردم! ( نخند! خوب ریشام رو می زنم منظورم قیافه ای نبود!) خیلی فکر کردم خیلی تو زندگیم دقت کردم که چه باید کرد؟ آخرش به ابن نتیجه رسیدم که باید ایرانی وار زندگی نکنم٬ بهتره یه ذره سختی بکشم (البته نه دیگه روحی٬ چون تا الان به اندازه کافی کشیدم!) بهتره نحوه دید زندگیم رو تغییر بدم  اه چرا انقدر همه چیز رو به شوخی می گیری؟ نه عینکم رو نمی خوام عوض کنم!!!) بهتره بچه گونه زندگی کنم٬ بی خیال هرچی که آدم ها می خوان بگن ( آدم هایی که فکر می کنن خودشونن که فقط می فهمن٬ خودشونن که میدونن چیکار باید بکنن و فقط خودشونن که کاراشون درسته و عکس العمل کاراشون اشتباه -آخه عکس العمل رو اینا انجام نمی دن-) آره داشتم می گفتم که به سه دلیل می خوام مثل بچه ها زندگی کنم!

۱ بی بهونه شاد بودن

۲ به کوچک ترین چیز خندیدن

۳ همیشه راست گفتن و احساس واقعی رو نشون دادن

هرچند که سومیش رو همیشه سعی کردم که انجام بدم٬ واسه همینه که اطرافم رو خلوت کردم و دیگه کسی رو به خلوت خودم راه نمی دم٬ چون کسی که لیاقت این خلوت رو داشته باشه پیدا نکردم٬ الان فقط در کنار یک نفر احساس راحتی می کنم اون هم که می گه باید لحظه شماری کنی که یه بار دیگه صمیمی ترین دوستت رو از دست بدی!!!

پس بهتره که من و تو باهم همچنان دوست بمونیم فقط من و تو!!!

راستی می خواستم موفقیتت رو در ثبت نام ترم دیگه بهت تبریک بگم واقعا زحمت کشیدی!!!!

تا بعد!  راستی هنوز خاطراتت رو می نویسی یا بی خیال شدی؟؟؟ خاطرات ۳ سالث گذشته ات رو؟
فقط یه پیشنهاد! نذار اتفاقات آخرش که می دونم همه زندگی و آینده ات رو خراب کرد روی خوشی های گذشته ات تاثیر بذاره!! فقط همین رو ازت می خوام. می دونم سخته٬ ولی ممکنه!!!!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 22:6  توسط کچل خیکی  | 

جنگجوی کوچک خدا

 
حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.
angellogo_blue2_small.jpg
پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.
یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.
پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...
دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.
تنها خدا بود که به من نمی خندید.
و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.
و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.
من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.
فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.
*
و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...
عرفان نظرآهاری
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:48  توسط کچل خیکی  |