؟
هیچی دلم گرفته just this
هیچی دلم گرفته just this
کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من
همتی کو تا بخارم پشت خویش وارهم از منت انگشت خویش
مگر اینکه خودم واسه خودم کاری انجام بدم٬ چقدر دلم برات تنگ شده با اون سایکیک گفتنت!!!! D:
کجایی امیز فخاری که ببینی چه به روز من و سایکیک و .... اومده!!!!
دیشب بعد از ۶ سال فوتبال بازی کردم اون هم با آدم هایی که ۶ سال بود ندیده بودم و در جایی که ۶ سال پیش از اونجا اخراج شده بودم!!!!
حالا خوشحالم که بعد از این ۶ سال هیچ اتفاقی واسه دوستی هامون نیفتاده و هنوز هم با خاطره های خوب از اون دوران یاد می کنیم و با خوبی و خوشی همدیگر رو تحویل می گیریم.
در عوض امروز هم کسایی رو دیدم که ..... بی خیال نمی خوام خوشی دیشبم رو از دست بدم.
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیِ
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیِ
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم
وقتی فایدهای نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشقهای توخالی٬ ساده مردن واسه چی
نمیخواهم چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمیخواهم گناه بی عشقی، بیفته گردنم
نمیخواهم دربهدر پیچ و خم ای جاده شم
واسه آتیشِ همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالیِ پر افاده شم
وایسا دنیا، وایسا دنیا من میخواهم پیاده شم
همه حرف خوب می زنن، اما کی خوبِ این وسط
بد و خوبش به شما، ما که رسیدیم تهِ خط
قربونت برم خدا، چقدر غریبی رو زمین
آره دنیا، ما نخواستیم دل و با خودت نبین
نمیخواهم دربهدر پیچ و خم ای جاده شم
واسه آتیشِ همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالیِ پر افاده شم
وایسا دنیا، وایسا دنیا من میخواهم پیاده شم
این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد؟
اون بلیط شانس دائم، بگو قسمتِ کی شد؟
همه درویش، همه عارف، جای عاشق پس کجاست؟
این همه طلسم و ورد، جای خوش تو کجاست؟
نمیخواهم دربهدر پیچ و خم ای جاده شم
واسه آتیشِ همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالیِ پر افاده شم
وایسا دنیا، وایسا دنیا من میخواهم پیاده شم
خیلی بده آدم خر خوون باشه؟
خوب به من چه که سرامیک ۲۰ شدم و پلیمر ۱۷؟
خوب به من چه که معدلم این ترم شده ۱۸.۵؟
من نازی رو طلاق نمی دم D:
خیلی سعی کردم که دیگه بهت فکر نکنم ولی نشد!!!!
تقدیم به تنها سین زندگیم که به اندازه هفت سین عید برام عزیز بود و ..........
این آخرین تلاشمِ واسه به دست آوردنت
باورکن این قلبانه رو این التماسِ آخره
چقدر میخوای تو بشکنی غرور این شکسته رو
هرچی میخوای بگی بگو، اما نگو بهم برو
این دل رو عاشقش نکن، اگه من رو دوست نداری
راحت بگو اگه میخوای قلب من رو جا بذاری
دلم پر از شکایتِ اما صدام در نمیآد
میترسم از دستم بری، کاری ازم بر نمیآد
این آخرین تلاشمِ واسه به دست آوردنت
باورکن این قلبانه رو این التماسِ آخره
چقدر میخوای تو بشکنی غرور این شکسته رو
هرچی میخوای بگی بگو، اما نگو بهم برو
نرو، نذار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه
هرکی دلش جای دیگه است، عشق رو بخواد ترک بکنه
نفس زدم از ته دل، معصوم این قلب به خدا
نذار بشه محال واسهاش، باور عشق آدمها
مرگ دلم پای توئه، اگه ازش گذر کنی
لب تر کنی رفیقتم، کافیِ با ما سر کنی
مرگ دلم پای توئه، اگه ازش گذر کنی
لب تر کنی رفیقتم، کافیِ با ما سر کنی
این دل رو عاشقش نکن، اگه من رو دوست نداری
راحت بگو اگه میخوای قلب من رو جا بذاری
دلم پر از شکایتِ اما صدام در نمیآد
میترسم از دستم بری، کاری ازم بر نمیآد
تا حالا ندیده بودم یکی به این شدت عاشقانه بنویسه و پسر هم باشه!!!
متاسفانه صفحه رو بستم!!! و آدرس سایت رو کپی نکردم!!!
خسته نباشم!
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخت پاره بر موج رها رها رها من
زمن هر آنکه او دو
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ستاره ها نهفتند در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
ستاره ها نهفتند در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخت پاره بر موج رها رها رها من
زمن هر آنکه او دو
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
دارم رضا صادقی گوش می کنم دلت بسوزه :D زندهگی به این بی برنامهگی تا حالا ندیده بودم!! صبح میرم پژوهشگاه از 8 تا 11. نه راه قرض ندارم آخه اونجا هم ایران ِ. یه روز نفت هست کبریت نیست یه روز کبریت هست نفت نیست!!!!
شنیده های جدید هم حاکی از اینِ که گویا باید قید پروژه رو بزنم!!!!
داشتم فکر می کردم یادِ یه برنامه تلوزیونی افتادم( نه خیر 90 نیست!!) یه برنامه بود به نام مثل ها و ضربالمثل های ایرانی، یه حکایتش در مورد این مثل بود .......................... (آخرش مثلش رو میگم)
یه آقایی گلهدار بوده، یه روز که داشته استراحت میکرده و به گوسفنداش نگاه میکرده واسه خودش یه کاسه شیر میریزه، قبل از اینکه این شیر رو بخوره پا میشه و میره یه سری به گوسفنداش بزنه (راستی شیر بز بوده) وقتی که برمیگرده تا شیرشو بخوره ( بی مزه نمیگه مامان جون بستنیش خوشمزهتره!!!) میبینه که شیر نیست و کاسه خالیِ ولی یه سکه طلا توی کاسه هست! خیلی تعجب می کنه و سکه رو بر می داره و واسه خودش شیر می ریزه و در جا میخوره.
فردای اون روز هم مثل دیروز، بزش رو میدوشه و یه کاسه شیر برمیداره و میره که به گوسفنداش سر بزنه وقتی برمیگرده باز می بینه که کاسه خالیِ و یه سکه طلا توی کاسه هست. این دفعه خیلی تعجب میکنه و تصمیم میگیره که از ته و توی قضیه سر در بیاره واسه همین فرداش وقتی کاسه شیر رو میذاره میره یه جا قایم میشه و میبینه که جناب مار مییاد و شیر رو مینوشه و یه سکه طلا مرحمت میکنه. خلاصه روزها و روزها میگذره و این آقاهه با جناب مار دوست میشه و هر روز جناب مار شیر مینوشه و آقای چوپان پولدار میشه تا جاییکه این آقاهه میره به سفر حج البته با خانومش!!!! قبل از رفتن به پسرش میگه پَسَر جان آدم باش و هر روز به جناب مار شیر بده (بیادب یعنی کاسه شیر جناب مار رو پرکن) و مراقب باش که طمع به سرت نزنه و پات رو روی دم مار نذاری!!!
بله از اونجایی که همیشه همه پسرها به حرف بزرگتراشون گوش میکردن این پسرهم حرف آقاشو به گوش جان نیوش میکنه!! و روزی که باید به جناب مار شیر بده ( ای بابا چقدر تو بیادبی؟؟؟) دنبال جناب مار راه میافته و میره که پول بیشتری بدست بیاره و از قضا پاشو میذاره رو دم جناب مار و در همین حین جناب مار برمیگرده و نیشش می زنه و می کشتش!!!
بعد از چند روزی که آقای چوپان برمیگرده میبینه که بچهاش نیست و همه گلهاش رو از دست داده به جز همون بز شیرده!!! میفهمه که بله عجب بچه حرفگوشکنی داشته و بعد از اینکه کلی با زنش دعوا میکنه که همهاش تقصیر توئه!!! میره پیش جناب مار با یه کاسه از شیر بز. کاسه رو میذاره روی جای همیشهگی و منتظر جناب مار میشه. اما جناب مار میآد و بیاعتنا از کنارش رد میشه. آقاهه میگه که چی شده؟ چرا اینجوری باهام رفتار میکنی؟ مگه من چیکار کردم؟ جناب مار میفرمایند:
تا مرا دُم تو را پسر یاد است دوستی من و تو بر باد است.
خوب کوچولوهای عزیز قصه امشب ما هم تموم شد پیش پیش پیش بخوابید دیگه سرتون رو زیر لحاف نکنین و قول بدین که زیر پتو خنده های ریز نکنین!
خدایا من چه گناهی کردم که هدی این قدر ....................
آخه بگو من چیکار کنم؟
دیشب داشتم کتاب حماسه حسینی شهید مطهری رو می خوندم به این صفحه رسیدم دیدم جالبه و خیلی به مسائل روز نزدیک!!!! واسه همین تصمیم گرفتم اینجا بنویسمش٬ راستی واسه اونایی که حتما مرجع می خوان، می نویسم!!!
من برای اين دستهها حقيقتا احترام قائل هستم ، چون ابراز احساسات است، احساساتی صددرصد طبيعی ، ناشی از عقيده و ايمان . آنهائی كه میدانند اگر در يك ملت احساسات طبيعی ناشی از عقيده و ايمان درباره قهرمانان بزرگ آن ملت وجود داشته باشد ، چقدر ارزش دارد ، میدانند كه من چه میگويم . نبايد اينها را نسخ كرد ، نبايد با اينها مبارزه كرد ، بايد اينها را اصلاح كرد . بايد اين احساسات بسياربسيار عظيم را كه فقط ناشی از قدرت عقيده و ايمان است ، اصلاح كرد . آيا اگر شما ميلياردها دلار خرج كنيد میتوانيد يك چنين احساساتی در ملت بوجود بياوريد ؟ ! اينكه آن بابا از جيب خودش پول خرج میكند ، خودش را بيكار میكند ، زنجير برمیدارد پشت خودش را سياه میكند و اشك او هم متصل جاری است ، ارزش دارد و نبايد با آن مبارزه كرد و گفت اين كارها وحشيگری است . ابراز احساسات برای قهرمانان بزرگتاريخ وحشيگری نيست . فقط اشتباه او در اين است كه وقتی میخواهد ابراز احساسات بكند ، به شكلی ابراز احساسات میكند كه نمايشگر قهرمانی جنايتكارانه جنايتكاران و نمايشگر مظلوميت آن كسی است كه به او عشق میورزد و علاقه دارد . او نمیداند حالا كه میخواهد نمايشگری بكند ، بايد طوری نمايشگری بكند كه نمايشگر حماسهحسينی باشد ، نمايشگر آن جنبه نورانی و روشن تاريخ عاشورا باشد ، نمايشگر روح حسينبنعلی ) عليهماالسلام ) باشد . خوشبختانه كموبيش اين بيداری پيدا شده است و گاهی انسان به چشم میبيند كه بعضی از دستجات توجه كردهاند كه چه بايد بكنند و چه میكنند .[1]
واسه اصلاح فرهنگ سینه زنی توی جامعه از امروز به مدت یکسال فرصت داریم٬ نه اینکه مثل امسال ایرانی بازی دربیاریم و همه چیز رو توی دقیقه ۹۰ انجام بدیم!!!
فقط می خوام بگم که از همه عزیزان زرتشتی تشکر می کنم که برای اولین بار در این تقریبا ۳۰۰۰ سال جشن سده رو برگزار نمی کنن به احترام امام حسین. مطمئن باشین که این کارتون بی نصیب نمی مونه٬ خوشا به حالتون.
هر کسی که این رو دید و هر وقتی که این پست رو خوند دعام کنه!!! من هم دعاش می کنم!
السلام علیک یا اباعبد الله الحسین
آره داشتم می گفتم٬ می خوام بهت بگم که من خیلی عوض شدم٬ خیلی تغییر کردم! ( نخند! خوب ریشام رو می زنم منظورم قیافه ای نبود!) خیلی فکر کردم خیلی تو زندگیم دقت کردم که چه باید کرد؟ آخرش به ابن نتیجه رسیدم که باید ایرانی وار زندگی نکنم٬ بهتره یه ذره سختی بکشم (البته نه دیگه روحی٬ چون تا الان به اندازه کافی کشیدم!) بهتره نحوه دید زندگیم رو تغییر بدم اه چرا انقدر همه چیز رو به شوخی می گیری؟ نه عینکم رو نمی خوام عوض کنم!!!) بهتره بچه گونه زندگی کنم٬ بی خیال هرچی که آدم ها می خوان بگن ( آدم هایی که فکر می کنن خودشونن که فقط می فهمن٬ خودشونن که میدونن چیکار باید بکنن و فقط خودشونن که کاراشون درسته و عکس العمل کاراشون اشتباه -آخه عکس العمل رو اینا انجام نمی دن-) آره داشتم می گفتم که به سه دلیل می خوام مثل بچه ها زندگی کنم!
۱ بی بهونه شاد بودن
۲ به کوچک ترین چیز خندیدن
۳ همیشه راست گفتن و احساس واقعی رو نشون دادن
هرچند که سومیش رو همیشه سعی کردم که انجام بدم٬ واسه همینه که اطرافم رو خلوت کردم و دیگه کسی رو به خلوت خودم راه نمی دم٬ چون کسی که لیاقت این خلوت رو داشته باشه پیدا نکردم٬ الان فقط در کنار یک نفر احساس راحتی می کنم اون هم که می گه باید لحظه شماری کنی که یه بار دیگه صمیمی ترین دوستت رو از دست بدی!!!
پس بهتره که من و تو باهم همچنان دوست بمونیم فقط من و تو!!!
راستی می خواستم موفقیتت رو در ثبت نام ترم دیگه بهت تبریک بگم واقعا زحمت کشیدی!!!!
تا بعد! راستی هنوز خاطراتت رو می نویسی یا بی خیال شدی؟؟؟ خاطرات ۳ سالث گذشته ات رو؟
فقط یه پیشنهاد! نذار اتفاقات آخرش که می دونم همه زندگی و آینده ات رو خراب کرد روی خوشی های گذشته ات تاثیر بذاره!! فقط همین رو ازت می خوام. می دونم سخته٬ ولی ممکنه!!!!