بی بهونه
بعضی وقتا با خودم فکر می کنم، آره تأکید می کنم که با خودم فکر می کنم که این علی نگاهی که می گن کیه؟؟ چه آدمیه؟ چه خصوصیتی داره؟ نکته جالبش اینه که جوابش اینه: نمی دونم!! واقعا نمی دونم که من کی آم؟ چی ام؟ چی می خوام؟ دوستام کی ان؟ دشمنام کی ان؟ آدم ها واسه چی دوسم دارن و واسه چی ازم متنفرن؟
چرا نمی تونم آدم ها رو فراموش کنم؟ چرا نمی تونم آدم ها رو ببخشم؟ چرا بعضی ها رو خیلی دوست دارم ظرفیتش رو ندارن و بعضی ها ازم متنفرن در حالیکه هیچ بدی ای بهشون نکردم؟
نمی گم که خیلی آدم خوبیم و تا حالا آزارم به هیچ تنابنده ای نرسیده ولی می گم که حداقل سر کسی و کلاه نگذاشتم! به قول یه دختر مهربون ( این با اون فرق می کنه!!) هر کاری که کردم لا اقل وجدانم راضی بوده!
از خودم بدم می آد از اینکه انقدر ضعیفم که نمی تونم آدم هایی که من رو مثل یه تیکه آشغال پرت کردن در حالیکه شخصیتشون به من وابسته بود رو فراموش کنم و دوستشون نداشته باشم! آدم هایی که با هم دوست بودیم، دوستی مون تموم شد اما دوستی و عشقشون از دلم نرفت! خودم از خودم بدم می آد!!!
خدایا نمی خوام باهات دعوا کنم (امروز حالم خوبه و بهت آوانس دادم ;) )، خودت می دونی که خسته شدم از اینکه همه اش گفتم خسته ام! خیلی خسته!!! انقدر خسته که دیگه نمی تونم ادامه بدم!
۱- خیلی وقته که می خوام یه چیزی بنویسم در مورد بازی های آسیایی و این همه نقره ای که گرفتیم!
۲- یادم باشه که بعدآ بگم که مسأله انتخابات را جدی بگیرید.
